سیزده بدر 1391
امروز با مامان و بابا بزرگ و دایی حسین همگی رفتیم پارک آب و آتش. هوا خیلی خوب بود و جمعیت بسیاری اومده بودند. بابا حسین با کباب کوبیده حسابی حال داد... جاتون خالی همچنین تئو غفاری (که در سوئد زندگی می کنه) برای خداحافظی اومد پیشتون، بازی و خنده ... عکس ها در ادامه مطلب محبت با رضایت دختر همسایه به کسرا. ظاهرا مقبول افتاده غروب همان روز تئو برای خداحافظی به همراه مامان و باباش و باران اومد خونمون. خیلی پسر با نمکیه ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:44
باشگاه الهیه - بازی با ...
١٥ اردیبهشت ١٣٩١ برای ناهار رفتیم باشگاه شرکت نفت. کسرا از سوپ رستوران خیلی خوشش اومد. یلدا زیاد اشتها نداشت. هرچند که هر دو حسابی آتیش سوزوندند! به کل سالن سرک کشیدند و پای میز دیگر میهمانها رفتند. عکس های پارک در ادامه مطلب ... ...
نویسنده :
مامان .K.Y
18:37
کلاس مد
از اونجاییکه مهسا و مهلا عاشق شما دوتا هستند، وقتی که رفتیم منزل عمو عباس حسابی با شما دوتا بازی کردند و خوردندتون عکسها در ادامه مطلب ... ...
نویسنده :
مامان .K.Y
17:55
آن روز به ياد ماندني
يازدهم بهمن ۸۹ بيمارستان شركت نفت - تهران ساعت ۸:۲۰ صداي گريه كسرا به محض تولدش موجي از سرور و غرور در وجودمان طنين انداخت و اينك دو دقيقه ديگر به تولد خواهر عزيزش يلدا زمان مونده.... حال صداي گريه يلدا...عزیز..مونس و همدم مادر اين دو فرشته آسماني زماني به جمع پدر و مادرشان پيوستند كه حدود ۹ سال از ازدواجشان مي گذشت. زايمان زودتر از موئد انجام شد. يك ماه و يك هفته زودتر....وچه شبی رو مادر گذراندتا به صبح برسد و برای اتاق عمل آماده شود..و چقدر دلهره و ترس از تشكيك و بدگماني. خدایا اگر تو نمی خواستی شادی از همان ابتدا سرکوب میشد ولی تو بهترین ها رو برای ما رقم زدی ...ممنونتم ای بزرگ و تنها خدا بود كه مادر را قوي ساخت و به ...
نویسنده :
مامان .K.Y
10:00
تولد تاپایان سه ماهگی-اولین نوروز
يلدا وکسرا در کنار هم-الهی همیشه در آرامش و دور از بلاها باشید ....عزیزان مامان و بابا هیچ میدونید وقتی به دنیا اومدید هیچ کدوم از لباسهای خوشگلی که مامان بزرگ زحمت کشیده بود و براتون گذاشته بود اندازه نبود اخه شما خوشگلا سایزتون 00 بود و مامان هم دوست نداشت لباسای گشاد و اویزون تنتون کنه..برای همین شب قبل از ترخیص رفتیم خیابون بهار و چند دست لباس زیبا برای 1 ماه اول زندگیتون خریدیم قربونتون برم.. آقا کسرا ی مامان شما 3 ماه اول رو میشه گفت تا 4و 5صبح بیدار بودین و با با حسین هم پا به پای تو پسر قشنگم بیدار میموند و شما رو بغل میکرد ..راه میرفت ولالایی می گفت تا کمتر گریه کنی و دلدردت یادت ب...
نویسنده :
مامان .K.Y
10:00
شروع 4ماهگی
جیگرتونو....حالا یه کم زوده که بشینین ..کمرتون درد میگیره گلای قشنگم چی گفتی : نون بگیرم...نفت بگیرم.... مامانی این تیکه کلام یه شخصیت کارتونی به نام پسر خاله است که بچه ها خیلی دوستش داشتند حتی بزرگتر ها .... تو این عکس هم شما دقیقا مثل پسر خاله ژست گرفتی یه فیلم سینمایی هم با هنرمندی این شخصیت کارتونی ساخته شد که به معروفیتش اضافه شد بزرگتر که شدی این فیلم رو برات میزارم ببینی تا حسابی بخندیم.... کسرا چه بادی به غبغب انداخته از اینکه خواهری به این نازی داره ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:59
5ماهگی
عزیزای من تو 5 ماهگی اومدیم ویلای عمو محمد و خاله مریم --لواسون...3 روز تمام حسابی خوش گذروندید ..بابا حسین هم تا تونست ازتون عکس انداخت ...آخه این اولین سفر کوتاه شما بود و امتحانتون خوب پس دادید این پسر جیگر هم اسمش آرین هست که شما رو خیلی دوست داره...پسر خاله مریم والان 4 سالشه..وقتی هم سن شما بود بابا حسین گردو صداش میکرد اینجا هم اقا کسرا در حال آفتاب گرفتن در حیاط ویلا که بابایی هم این فرصت رو از دست نداده .... دختر گلم خیلی خوب این توپ ها رو لمس و پرتاب میکنه....مامانی زود بزرگ شو با هم والیبال بازی کنیم.... بابا حسین و کسرا هم تیم مقابل باشه ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:59
تير ماه 90 محمود آباد اولين سفریک هفتگی در شش ماهگي
اين جوجوهاي خوشگل روبروي هم خوابيدندو در حال آفتاب گرفتنند اومدند گردش با بابا، يه بار كسرا جلو يه بار يلدا ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:58
حمام رفتن
نانازیا خیلی حمام و اب بازی تو وانشون رو دوست دارند...خوشحالیم که بچه ها از اب بدشون نمیاد و تو حمام گریه نمیکنند. ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:58












